تبلیغات
درد من و دوای من

ابزار هدایت به بالای صفحه

درد من و دوای من

خداحافظی سه شنبه 1396/03/2
سلام و بای
کاش کار مملکت خردمندان کنند و هر کس به اندازه توانایی و لیاقت خویش امری در دست گیرد چرا که اگر بزرگان مسئولیت های بزرگ را بر عهده نگیرند کوچکتر و جاهلی این کار را می کند و کار خراب می شود، پس همه باید در مقام خود قضاوت کنند و بزرگان بی کار نخوابند، باید از میان ما کسی باشد که راهنما باشد که امر به معروف کند و از بدی باز دارد ...
من تا جایی که دانستم و توانستم نوشتم ، راهنمایی کردم ، امر کردم و باز داشتم ...
اما امروز جای من اینجا نیست و من بار حرف هایم را نمیتوانم بکشم
این دفتر جدید سفید ماند، قرار بود از عبادت تفکر بنویسم اگر کسی چیزی در این رابطه می داند کمی بنویسد، عبادتی که فراموش شده است.
بنویسید از
روشن فکری و واقع بینی هایی که ما را نابود کرده،
بی ارزش هایی که ارزشمند شدند،
حقیقت هایی که ماهرانه پوشاندیم
فریب هایی که به خودمان دادیم
غلفت های نامحدود
فکر هایی که با غبار بی فکری پوشاندیم
صورت هایی که با سیلی سرخ کردیم
من کمی آن طرف تر نشسته ام
اگر از بالا آجری پرت کردید
ندایی هم بزنید

قرار ما همان جای همیشگی ولی این بار تو بیا...



--------------------------------------------------------
خخخخ


تاریخ : 14 -آذر - 1393

* اینا رو قبلا نوشته بودم ولی منتشر نکردم. در این بی کاری گفتم اینها رو بذارم.

  • خداحافظی
  • سلام و بای
    کاش کار مملکت خردمندان کنند و هر کس به اندازه توانایی و لیاقت خویش امری در دست گیرد چرا که اگر بزرگان مسئولیت های بزرگ را بر عهده نگیرند کوچکتر و جاهلی این کار را می کند و کار خراب می شود، پس همه باید در مقام خود قضاوت کنند و بزرگان بی کار نخوابند، باید از میان ما کسی باشد که راهنما باشد که امر به معروف کند و از بدی باز دارد ...
    من تا جایی که دانستم و توانستم نوشتم ، راهنمایی کردم ، امر کردم و باز داشتم ...
    اما امروز جای من اینجا نیست و من بار حرف هایم را نمیتوانم بکشم
    این دفتر جدید سفید ماند، قرار بود از عبادت تفکر بنویسم اگر کسی چیزی در این رابطه می داند کمی بنویسد، عبادتی که فراموش شده است.
    بنویسید از
    روشن فکری و واقع بینی هایی که ما را نابود کرده،
    بی ارزش هایی که ارزشمند شدند،
    حقیقت هایی که ماهرانه پوشاندیم
    فریب هایی که به خودمان دادیم
    غلفت های نامحدود
    فکر هایی که با غبار بی فکری پوشاندیم
    صورت هایی که با سیلی سرخ کردیم
    من کمی آن طرف تر نشسته ام
    اگر از بالا آجری پرت کردید
    ندایی هم بزنید

    قرار ما همان جای همیشگی ولی این بار تو بیا...



    --------------------------------------------------------
    خخخخ


    تاریخ : 14 -آذر - 1393

    * اینا رو قبلا نوشته بودم ولی منتشر نکردم. در این بی کاری گفتم اینها رو بذارم.

    خودم نوشتمش   سه شنبه 1396/03/2 | 11:12    [