تبلیغات
درد من و دوای من

ابزار هدایت به بالای صفحه

درد من و دوای من

داستانک شنبه 1394/05/3
پزشکی نزد بیماری رفت و از او پرسید : چی شده ؟ پاسخ نداد
 - کجات درد می کنه ؟
بازم چیزی نگفت
- میتونی دستتو تکون بدی ؟
بازم چیزی نشنید ، دستشم تکون نداد.
 دکتر ناراحت شد و بیرون رفت و با عصبانیت به پسرش گفت :بابات هیچی نمیگه چشه ، حرف نمی زنه انگار خودش نمیخواد خوب بشه و از خانه خارج شد.
پسر رفت پیش باباش ببینه چرا حرفی نزده
در اتاقو باز کرد ، پدرش خواب بود.

این داستان بسیاری از ماهاست ، قبل از اینکه آدما رو بیدار کنیم انتظار داریم دردشونو بگن و آخر کار می گوییم او که چیزی نگفت .

  • داستانک
  • پزشکی نزد بیماری رفت و از او پرسید : چی شده ؟ پاسخ نداد
     - کجات درد می کنه ؟
    بازم چیزی نگفت
    - میتونی دستتو تکون بدی ؟
    بازم چیزی نشنید ، دستشم تکون نداد.
     دکتر ناراحت شد و بیرون رفت و با عصبانیت به پسرش گفت :بابات هیچی نمیگه چشه ، حرف نمی زنه انگار خودش نمیخواد خوب بشه و از خانه خارج شد.
    پسر رفت پیش باباش ببینه چرا حرفی نزده
    در اتاقو باز کرد ، پدرش خواب بود.

    این داستان بسیاری از ماهاست ، قبل از اینکه آدما رو بیدار کنیم انتظار داریم دردشونو بگن و آخر کار می گوییم او که چیزی نگفت .

    خودم نوشتمش   شنبه 1394/05/3 | 17:33    [