تبلیغات
درد من و دوای من

ابزار هدایت به بالای صفحه

درد من و دوای من

درخت قسمت پنجم جمعه 1395/10/10
سالها گذشت و درخت خشکید و بی برگ و بی حاصل شد اما خدا هنوز پیشش بود.درخت با خود می اندیشید : کاش دوباره سر سبز می شدم  و نفعی داشتم .در این افکار غوطه ور بود که مردی با گله ی گوسفندش به او نزدیک می شدند . درخت گفت : این مرد کیست ؟ خدا گفت : او موسی است  و شاخه ای از تو  جدا می کند و برای خود عصایی می سازدآ ن مرد به درخت نزدیک شد و شاخه ای از آن را جدا کرد و رفت ...

  • درخت قسمت پنجم
  • سالها گذشت و درخت خشکید و بی برگ و بی حاصل شد اما خدا هنوز پیشش بود.درخت با خود می اندیشید : کاش دوباره سر سبز می شدم  و نفعی داشتم .در این افکار غوطه ور بود که مردی با گله ی گوسفندش به او نزدیک می شدند . درخت گفت : این مرد کیست ؟ خدا گفت : او موسی است  و شاخه ای از تو  جدا می کند و برای خود عصایی می سازدآ ن مرد به درخت نزدیک شد و شاخه ای از آن را جدا کرد و رفت ...

    خودم نوشتمش   جمعه 1395/10/10 | 09:34    [