تبلیغات
درد من و دوای من

ابزار هدایت به بالای صفحه

درد من و دوای من

درخت قسمت ششم(آخر) دوشنبه 1395/10/13
سالها بود که دور و برش کویری خشک بود و قطره ای باران نباریده بود درخت گفت : میخوام بروم پیش ماه از آنجا زمین را تماشا کنم خدا گفت : پای تو بسته است درخت گفت : چرای پای مردم را می بندی ؟ خدا گفت : تا روی زمین بمانند و به ماه نروند . درخت لبخند زد و نمی دانست انسانها به ماه می روند. و آن درخت همچنان در زمین ماند اکنون شاید در کنار جاده ای گذر ماشین ها را نظاره می کند و با خدای خویش درد دل می کند.

پایان

*قرار بود خیلی بیشتر از اینها باشه ولی ول شد.سعی کنین کاری رو ول نکنین

  • درخت قسمت ششم(آخر)
  • سالها بود که دور و برش کویری خشک بود و قطره ای باران نباریده بود درخت گفت : میخوام بروم پیش ماه از آنجا زمین را تماشا کنم خدا گفت : پای تو بسته است درخت گفت : چرای پای مردم را می بندی ؟ خدا گفت : تا روی زمین بمانند و به ماه نروند . درخت لبخند زد و نمی دانست انسانها به ماه می روند. و آن درخت همچنان در زمین ماند اکنون شاید در کنار جاده ای گذر ماشین ها را نظاره می کند و با خدای خویش درد دل می کند.

    پایان

    *قرار بود خیلی بیشتر از اینها باشه ولی ول شد.سعی کنین کاری رو ول نکنین

    خودم نوشتمش   دوشنبه 1395/10/13 | 04:59    [